
تصویر مربوط به بزرگترین کتابخانه جهان در اتریش است و کاملا واقعی
به پسرم
من غم نان دارم و تو مشکلات خوردنش...
من به فکر کسب روزی تو به فکر بردنش
روز و شب در زیر بار زندگی زایش زمن...
گردش و تفریح از تو سلب آسایش زمن
خوردن و نوشیدن از تو حرص خوردن مال من...
من پی یک لقمه نان تو در پی اموال من
کلّه ام از فکر کردن طاس شد همچون کدو...
تو ولی هرروز فکر دادن حالت به مو
پختن و شستن ، تر و خشک تو مال مادرت...
فکر تو اما زپل راندن به هرجوری خرت
مشکلات زندگی ، بیدار خوابی ها زمن....
تو ولی در خواب خوش مشغول گپ با نسترن
امروفرمایش زتواجرای فرمایش زمن....
از خرید کفش تا لب تاپ و کیف و پیرهن
پول تو جیبی برای رفتن پارتی زمن.....
زحمت رقصیدن از تو با سحر یا یاسمن
پشّه گر نیشت زند گردد کلاس ودرس ول....
من ولی مشغول کارم با تب بالای چل
خرج تحصیلت زمن از تو همه ساله رَدی....
نه به درست شوق داری نه به یک کار یـَدی
خندۀ «جاوید» اما تلخ باشد ای پسر.....
آن زمانی که پسرجانت شود مثل پدر
گرچه مایل نیستم حتی رود خاری به پات....
لیک از این دانه حاصل خار می باشد برات
درس اول ...
معلم نوشت :
بابا آب داد ... بابا نان داد ...
همه نوشتن ... ولی یکی ننوشت ...!!
معلم دوباره با صدای بلند تر تکرار کرد :
بابا آب داد ... بابا نان داد ...
همه تکرار کردن ... ولی یکی ساکت بود و چیزی نمی گفت ...!!!
........
روی کاعذ نوشتم ...
درس اول ...
بابا آب داد ... بابا نان داد ...
بابا را دوست دارم ...
بابا دوست نداشت ...
بابا بغل نمی کرد ...
بابا شب نمی آمد ... بابا روز هم نمی آمد ...
بابا فقط آب میداد ....
بابا فقط نان میداد ...
.........
بابا من را ندید ...
بابا با من حرف نمیزد ...
بابا با تلفن حرف میزد ... بابا سر تلفن داد میزد ...
باباها مدرسه می آمدند ...
بابا به مدرسه نمی آمد ...
باباها پارک می بردند ...
بابا پارک نمی برد ...
بابا فقط آب میداد ...
بابا فقط نان می داد ...
..........
بابا محبت نکرد ...
بابا را دوست داشتم ...
بابا دوست داشتن را نمی فهمید ...
بابا مریض میشد ...
بابا نگرانی و اشک من را ندید ...
بابا هیچ چیز را نمی دید ...
بابا موهای سفیدش را نمیدید ...
بابا پیر شد ...
بابا باز هم آب میداد ...
بابا باز هم نان میداد ...
...........
بابا سن دقیق من را نمی دانست ...
بابا اسم من را نمی دانست ...
بابا هر روز پیر تر میشد ...
بابا بیمار شد ...
بابا من را صدا میکرد ...
بابا فریاد میزد ...
بابا گریه می کرد ...
بابا رو نمی فهمیدم ...
بابا مرد ...
..........
..........................
درس اول ...
معلم نوشت :
بابا آب داد ... بابا نان داد ...
همه نوشتن ... ولی یکی نوشت :
بابا آب نداد ...
بابا نان هم نداد ...
بابا عشق داد ...
بابا صفا داد ...
بابا محبت داد ...
بابا ....
زندگی داد ....
بابا آب داد
چه چیز را خدا میداند
شاید دسته گل باشد
شاید زن دوم دارد
بابا وا داد
بس که وام داد
بابا نان داد
بابا نان شناور داد
بابا نان سنگک هزار پانصد تومانی داد
بابا وا داد
بسکه شهریه دانشگاه آزاد داد
بابا داد
بابا به روزگار داد
بابا تهش باد داد بسکه کرایه خانه داد .
دلم برای همه روزهای سادگی تنگ شده… روزهای قشنگ بابا آب داد!
… یادته؟!
دلمون واسه یه ۲۰ آفرین غش می کرد… از مدرسه تا خونه رو تند می دوئیدیم که به بابا و مامان، بیست املای امروز رو نشون بدیم…. طعم آبی شکلات جایزه رو یادته؟
… چه زود بزرگ شدم!
… اه!!
تا آخرش بخونین جالبه
یکی بود یکی نبود
غير از خدای مهربون هيچ کس نبود .
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلش رو جواب نميده .
هرچی اس ام اس هم براش ميزنم باز جواب نمیده .
آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم . چند تا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس
مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. می خوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .

شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل: حنا کجا ميری
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست
حنا : آره با لوک خوش شانس ميان .
شنل : برو دختره ............ ......... ......... ......... ....
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تیک آف ميده و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی چند ساله زده تو کاره کيف قاپی . جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن .

دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد . بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه . شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و .... خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم
اخه این چه زندگی ای
دورههاي آموزش نظامي بانوان برگزار شد.

ـ خانوم بگير اونور، بابا اين مردا همشون بد نيستن ها!
دعای خانومها:
خدایا !
به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم!
صبر بده تا تحملش کنم
اما...
قدرت نده چون میزنم لهش می کنم![]()
...و ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!!!!!!!
حرفهای ما هنوز نا تمام .........
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی .............
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان ... !!
چقدر زود
دیر میشود !
زنده یاد
قیصر امین پور

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.
موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.
ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواجميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.
روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.
بلوغ:
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.
فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.
دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.
حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.
خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.
بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.
آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...
تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.
آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."
پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.
فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.
لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.
شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.
عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."
اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.
گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.
سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.
اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام ۱۰هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.
پول:
يك مرد ۲۰۰۰هزار تومان براي يك جنس ۱۰۰۰توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن ۱۰۰۰تومان براي يك جنس ۲۰۰۰توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.
بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود
| پروردگارا اي خداي من .اي آفريدگار من .اي همه هستيم بر من اين نعمت را ارزاني دار كه : بيشتر در پي تسلا دادن باشم تا تسلي يافتن بيشتر در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن بيشتر پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن زيرا در بخشيدن است كه مي يابيم ودر عفو كردن است كه بخشيده مي شويم ودر مردن است كه حيات جاويد مي يابيم |
بنده خدا اونی که داره با این خانم 20 ساله! چت می کنه!
حکایت موش و گربه
![]()
اگر داری تو عقل و دانش و هوش بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی اگر عقلت رسد حیران بمانی
ای خردمند عاقل و دانا قصه موش وگربه بر خوانا
قصه ی موش و گربه ی منظوم گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل وسینه اش چوسپر شیر دم وپلنگ چنگانا
گربه ای بدفعال وعربده جو ملک الموت جمله موشانا
از غریوش به وقت غریدن ببر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی از برای شکار موشانا
در پس خم می نوده کمین همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری جست بر خم می خروشانا
سر خم بر نهاد و می نوشید مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش کنم پوستش پرکنم زکاهانا
گربه در پیش من چه سگ باشد که شود روبرو به میدانا
گربه این را شنید ودم نزدی چنگ و دندان زدی به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام عفو کن از من این گناهانا
مست بودم اگر گهی خوردم گه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا دروغ کمتر گو نخورم من فریب و مکرانا
می شنیدم هر انچه می گفتی آروادین قحبه نا مسلمانا
گربه آن موش را بکشت و بخورد سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید ورد می خواند همچو ملانا
بارالها که توبه کردم من ندرم موش را به دندانا
بحر این خون ناحق ای خلاق من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد وزاری کرد تا به حدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبر زود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که گربه تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نیاز و افعانا
این خبر چون رسید بر موشان همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده بر جستند هر یکی کدخدا و دهقانا
بر گرفتند بهر گربه زمهر هر یکی تحفه های الوانا
آن یکی شیشه شراب به کف وان دگر بره های بریانا
آن یکی طشتکی پراز کشمش وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی قالب پنیر بدست وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچۀ پلو بر سر افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی کرده ایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بخواند رزقکم فی السماء حقانا
من گرسنه بسی به سر بردم رزقم امروز شد فراوانا
روزه بردم به روز های دگر از برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند به یقین روزیش می شود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرمایید قدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش می رفتند تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان چون مبارز به روز میدانا
چند موش گزیده را بگرفت هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ ودو بدان چنگال یک به دندان چو شیر غرانا
آن دو موش دگر که جان بردند زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته اید ای موشان خاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدرید گربه با چنگ و دندانا
موشکان را از این مصیبت و غم شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتند ای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما می رویم پای تخت سلطانا
تا به شه عرض حال خویش کنیم از ستم های خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود بر تخت دید از دور خیل موشانا
همه کردند کرنش و تعظیم کای تو شاهنشی به دورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها ای شهنشه اولوم به قربانا
سالی یک دانه میگرفت از ما حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج می گیرد چون شده طائب ومسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد که شود داستان به دورانا
بعد از یک هفته لشکری آراست سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزه ها و تیرکمان همه با تیغ های برانا
فوج های پیاده از یک سو تیغ ها در میانه جولانا
چون که جمع آوری لشکر شد از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشکر بود هوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برود نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی زقدیم شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آورده ام برای شما عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت یاکه آماده باش جنگانا
گربه گفتا که شاه گه خورده من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد لشکر معظمی ز گربانا
گربه های براق و شیر شکار از صفاهان و یزد و کرمانا
لشکر گربه چون مهیا شد داد فرمان به سوی میدانا
لشکر موشان ز راه کویر لشکر گربه از کوهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی هر طرف رستمانه بجنگانا
آن قدر موش و گربه کشته شدند که نیاید حساب آسانا
حمله ای سخت کرد گربه چو شیر بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشان که بگیرید ای پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار لشکر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته به هم با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا به دار آویزید این سگ رو سیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشان را غیرتش شد چون دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد به زمین که شدندی به خاک یکسانا
لشکر از یک طرف فراری شد شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار مخزن و تاج و تخت و ایوانا
هست این قصه ی عجیب و غریب یادگار عبید زاکانا
جان من پندگیر از این قصه که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا


